|
اه چقدر نفهمی چقدر بدی چقدر بی احساسی چقدر سنگی چقدر بی مسئولیتی چقدر بچه ای چقدر عاشق نیستی چقدر آدم نیستی! -سلام -زهر مار و سلام چرا قیافت اینطوریه حالت گرفته است ؟ -آر... بیخود! حالت گرفتست که چی؟ اصن به کسی چه که حالت گرفتست. ما حالتو گرفتیم؟ خوب کردیم ولی به ما ربطی نداره بفهم! اه اه تو به چه دردی میخوری ؟ جوونای مردم کار میکنن پول در میارن درس میخونن تو چی شدی؟ سیگارم که نمیکشی!!! بعد میخوای کنکور هم رتبه بیاری! عمرا... هه! پاشو برو بیرون چقدر تو خونه میشینی مرد که تو خونه نمیشینه الو؟ بیرونی؟ چه معنی داره بچه تا این ساعت بیرون باشه بیا خونه - سلام من اومدم -زهر مار و سلام. بذار بیای بعد دعوا راه بنداز. اه بچه تربیت کردیم! ------------------------------------------------------------------ میخوای درس بخونی که چی بشه ؟ آخرش که چی؟ لعنت به این زندگی هو هو! حق نداری با کسی درد و دل کنیا! گه خوردی کثافت مرض! درد و دل چیه؟ مگه اینجا پرده سینماست؟ تو هر مرضی داری به خودت مربوطه. یا میتونی تو خودت حلش کنی یا میتونی تو خودت حلش میکنی! چیه!؟ سیگار میخوای بکشی؟ به درک برو بکش اگه فک کردی مهمه کور خوندی! تقصیر بقیست؟ به جهنم! فک کردی برای بقیه مهمی مثلا؟ میخوای بکش میخوای نکش. ممکنه راست بگی تقصیر اونا باشه، ولی فقط تا همینجاش قبوله، بقیش به هیچکی چه! درس میخونی؟ بخون بخون خوبه شاید یه پخی شدی. ناامید شدی نمیخوای بخونی؟ جهنم! از اولم معلوم بود پخی نمیشی! که چی مثلا الان آهنگ "سنگ صبور" چاووشی رو گذاشتی داری چرت و پرت تایپ میکنی؟ مثلا فک کردی خیلی باحالی؟ نه این یه موردو مثکه خیلی باحالی... هوش! یارو! با توام اوشکول. بغض مغض تعطیل! سریع! 3 ثانیه وقت داری بغضتو قورت بدی. 1و2و3 1و2و3 تموم شد! غلط اضافی کردی بخوای گریه کنی... همینه که هست! مگه بقیه آدم نیستن ؟ بقیه مشکل ندارن؟ مشکل ندارن؟ خب اصن ندارن که ندارن. ببین چقدر شادن. یاد بگیر! اصن چه معنی داره تو انقدر فک کنی؟ گور پدر آینده و گذشته و حال (به ترتیب اهمیت!) ! اصن چرا باید مهم باشه ؟ همون گندی که تا الان زدی احتمالا بعدا هم خواهی زد دیگه. مگه این سال ها چجوری گذشته ؟ از الان به بعدم میگذره دیگه چشم رو هم بذاری پات لب گوره!! واس چی داری مینویسی اصن؟ این زندگی مزخرف واقعیش چی داره که مجازیش داشته باشه؟ میشه انقدر از خودم/خودت سوال نپرسم/نپرسی؟ تو زندگی شخصیت مشکل داری؟ داری ک داری! میخواستی همون اول راهتو انتخاب کنی. مسخره کردی خودتو انصافا گوشیتو میخوای خاموش کنی چند روز؟ بازم جهنم! عمرا اگه فک کردی کسی نگرانت میشه ر... فیس بوکتم بستی بستی! خیالت نباشه سوالای بالا رو هم انقدر تکرار نکن. احمق! واسشون مهم نیستی/ تو زندگیت همین یه چیز رو بفهم واسه همیشه بسه !! پ.ن : اینا دیالوگ هاییه که روزا میشنوم زیاد. بالای خط چین رو از بقیه، پایینیا رو از خودم ببخشید! میدونم به شما چه که من تو روز چی میگم چی میشنوم. ولی نوشتم دیگه، باید مینوشتم!!! الانم دارم میرم استخر........ بازم به کسی چه.... - خدافظ فعلا - ....
اومدم درد دل کنم، دیدم فایده ای نداره! نه کسی میخونه، نه اگه بخونه دلش میسوزه، نه اگه بسوزه چیزی میگه، نه اگه چیزی بگه به درد من میخوره، نه اگه به درد بخوره من قبول میکنم، نه اگه قبول کنم انجامش میدم، نه اگه انجامش بدم چیزی عوض میشه!!!
اسفند 90: دل و دماغم به نوشتن نمیرفت. هزاران مشغله و گره و بدبختی با هم خدمتم رسیدند برای عرض احترام! فارغ التحصیلی در گروی 4 واحد مانده! خدمت سربازی که بعد عید مدتش زیاد میشود، ثبت نام کنکور تمام شده و ... که نا گفتنش بهتر است! اواخر اسفند 90: تا 2 روز مانده به عید که دویدن در ساختمان های دانشگاه را رکورد زدم تا فارغ التحصیل شدم! سربازی هم رفت برای سال 91 خدا به خیر کند! ثبت نام کنکور تمدید شده بود و خدا رو شکر امیدم زیاد شد. خبر خوش قبل از اواخر اسفند 90: دقیق تر که بگویم تاریخش تقریبا! 21 اسفند 90 بود. آخرین جشنواره فیلم کوتاه سال 90 برگزار شد و فیلم من به عنوان فیلم برتر جشنواره انتخاب شد. ببخشید که دقیق تر توضیح نمیدم :| 29 اسفند 90: با پولی که از جشنواره گرفتم یک سکه تمام بهار خریدم که تا امروز حدود 100 هزار تومن ضرر کردم!!! فروردین 91: نوروز و همه اونچه که خودتون تو عید تجربه کردید، با کمی تغییر و تخلص! البته + کلاه قرمزی دوست داشتنی و + تبریکات آشنایان و نزدیکان به خاطر جایزه بردن فیلمم و منهای عیدی!!! خدا برکت بده به جیب ها واقعا... از اواسط عید به این ور! : اردوی نوروزی برای کنکور 91. استارت درس خوندن برای کنکور. فقط 2 ماه وقت دارم برای کنکور بخونم در حالی که قصد دارم سراسری تهران قبول شم، => رتبه زیر 50 میخوام !!! داری اعتماد به نفس رو ؟ اما امروز و این روزها: 10 صبح وارد کتابخونه میشیم، استراحت و ناهار و نماز و ... رو بذاری کنار ، 8 شب میایم بیرون. مث سگ که نه (دور از جون) ، مث مرد ! داریم درس میخونیم. نکته مهم امتحانی! : اگه قبول نشم خودکشی میکنم... :| مشکل بزرگ امروز: توی گوگل که اسم و فامیلی من رو سرچ میکنی، اسم وبلاگم میاد! در حالی که من اینجا هیچ نامی از خودم نذاشتم تا حالا. کسی میدونه چرا؟ :(
خانه سینما که خراب شد، یک اصغر فرهادی است که بعد از عمری آبروی ما ایرانی ها را خرید،
فوتبال ما مربی ای به خودش دید به نام قطبی. ابتدا حرفهای زیبایی زد و همه را با یک قهرمانی خوشحال کرد، اما بعد مدتی دیگر رنگ حنایش از بین رفته بود! پ.ن :فراستی همچنان میخواهد بگوید که "جدایی..." فیلم خوبی نیست!
ساعت 1:30 بامداد... بیرون آمدم. عجب سکوتی! واقعا تا 2-3 ساعت پیش مردم اینجا بودند؟ بله! این شمع ها نشانه حضور است... نزدیک شمع ها رفتم. یک شمع خاموش از روی زمین برداشتم، روشن کرده و لب باغچه گذاشتم. این ده روز به جرات سریع ترین روزهای عمرم بود. به راستی که انگار یک روز بود فقط ! نمیدانم چرا... از امامزاده که خارج شدم دو تا جوون هم سن و سال خودمون سوارم کردند تا سر کوچه همراهیم کردند و... آری این دهه تمام شد. یا حسین، یا ابوالفضل یا علی اصغر، یا قاسم، یا علی اکبر، یا رقیه.... از ما راضی باشید... التماس دعا
این روزها آبان است. ماهی که دوستش دارم و در این ماه متولد شده ام. خوشحالم از اینکه هر سال آبان پر است از خبرهای خوب... امسال زاینده رود در آبان ماه مجددا زاینده رود شد، در پاییز برف آمد، پسردایی ام ازدواج کرد، پرچم ایران در جهان بالا رفت و رکورد وزنه برداری جهان را یک ایرانی شکست، و اولین فیلم کوتاه خودم به جشنواره فیلم پروین اعتصامی ارسال شد... الان که برایتان مینویسم، لحظات مهمی از زندگی را سپری میکنم... ساعاتی حساس از کل زندگی ام... تا 12 ساعت دیگر (تقریبا) یک خبر مهم به گوشم میرسد که میتواند عالی یا بسیار بد باشد. خدایا، از تو میخواهم آبان ماه و فصل جدید زندگی ام را با یک خبر خوب و نه آن چیزی که مرا تا مرز نابودی پیش میبرد، همراه کنی. پ.ن: دوستان وبلاگی عزیزم دعام کنید. کاش میشد بهتون بگم تا بدونید چقدر این موضوع مهمه
دوست عزیزم که رو منبر هی میگی سیدا گوش کنید مادرتون تو کوچه های مدینه...
میخوام مطلبی رو بهتون بگم که این هفته بدجوری من رو از خودم عصبانی کرد! هفته گذشته ثبت نام حج و عتبات دانشجویی بود. در دو سال گذشته هر سال با کلی امید ثبت نام کرده بودم و اسمم در نیومده بود و الان هم میدونستم که ترم آخرم و آخرین شانس... بارها به سایت لبیک رفتم و جز پیامی مبنی بر در دسترس نبودن سایت، چیزی ندیدم! علی رغم اینکه مهلت باقی بود پس از 3-4 روز دیگر به سایت سر نزدم. صبح جمعه به فکرم رسید که از گوگل سرچ کنم و به همین شکل هم تونستم سایت رو باز کنم! خدای من چی میدیدم!!! مهلت ثبت نام تا آخر پنج شنبه بوده!!! واقعا اعصابم ریخته بود به هم... بدجوری از دستشون عصبانی بودم. اما حقیقت چیز دیگری بود و من نمیتونستم خودم رو گول بزنم! ثبت نام های اینچنینی دست من و شما نیست، دست خودش است.. چرا مهر تایید ما رو نمیزنه ؟ بله! مسلما هر کسی خودش میدونه گیر کارش کجاست. وقتی شروع میکنی به فکر کردن میبینی که اگه خودتم جای خدا بودی خودتو تایید نمیکردی هر روزی که کارنامتو یه ورق برمیگردونی عقب یه گیر بزرگ تر میبینی... و بدتر از همه اینکه تا پارسال حد اقل اسمت جزو قرعه کشی بوده اما امسال همونم ازت دریغ شده تمام تلاشم رو کردم. فرداش رفتم دانشگاه و حتی با شخص رئیس صحبت کردم اما هیچ شانسی وجود نداشت. نمیتونستم از خودم بگذرم. انقدر برام ناراحت کنندست که نمیتونم توصیفش کنم اما اینکه میدونم تقصیر خودمه خیلی بدتره. کاش تقصیر دیگران بود... روزهای عمرمون داره میگذره و جز گناه چیزی برای خودمون جمع آوری نمیکنیم. "چه باید کرد!؟ راهنماییم کنید. شاید شما یک نشانه باشید تا من راه رو پیدا کنم..."
|
About![]()
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت،
فروردین 1391 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|