تبليغاتX
! طعم خوش دیروز، تلخی امروز، چشیدن فردا






















Home | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


! طعم خوش دیروز، تلخی امروز، چشیدن فردا

مختصری از شرح حالم، به سبک جدید خودم. به همراه نظرات زیبای شما...


اه چقدر نفهمی

چقدر بدی

چقدر بی احساسی

چقدر سنگی

چقدر بی مسئولیتی

چقدر بچه ای

چقدر عاشق نیستی

چقدر آدم نیستی!

-سلام

-زهر مار و سلام

چرا قیافت اینطوریه حالت گرفته است ؟ -آر... بیخود! حالت گرفتست که چی؟ اصن به کسی چه که حالت گرفتست. ما حالتو گرفتیم؟ خوب کردیم ولی به ما ربطی نداره بفهم!

اه اه تو به چه دردی میخوری ؟ جوونای مردم کار میکنن پول در میارن درس میخونن تو چی شدی؟ سیگارم که نمیکشی!!! بعد میخوای کنکور هم رتبه بیاری! عمرا... هه!

پاشو برو بیرون چقدر تو خونه میشینی مرد که تو خونه نمیشینه

الو؟ بیرونی؟ چه معنی داره بچه تا این ساعت بیرون باشه بیا خونه

- سلام من اومدم

-زهر مار و سلام. بذار بیای بعد دعوا راه بنداز. اه بچه تربیت کردیم!

------------------------------------------------------------------

میخوای درس بخونی که چی بشه ؟ آخرش که چی؟ لعنت به این زندگی

هو هو! حق نداری با کسی درد و دل کنیا! گه خوردی کثافت مرض! درد و دل چیه؟ مگه اینجا پرده سینماست؟ تو هر مرضی داری به خودت مربوطه. یا میتونی تو خودت حلش کنی یا میتونی تو خودت حلش میکنی!

چیه!؟ سیگار میخوای بکشی؟ به درک برو بکش اگه فک کردی مهمه کور خوندی! تقصیر بقیست؟ به جهنم! فک کردی برای بقیه مهمی مثلا؟ میخوای بکش میخوای نکش. ممکنه راست بگی تقصیر اونا باشه، ولی فقط تا همینجاش قبوله، بقیش به هیچکی چه!

درس میخونی؟ بخون بخون خوبه شاید یه پخی شدی. ناامید شدی نمیخوای بخونی؟ جهنم! از اولم معلوم بود پخی نمیشی!

که چی مثلا الان آهنگ "سنگ صبور" چاووشی رو گذاشتی داری چرت و پرت تایپ میکنی؟ مثلا فک کردی خیلی باحالی؟ نه این یه موردو مثکه خیلی باحالی...

هوش! یارو! با توام اوشکول. بغض مغض تعطیل! سریع! 3 ثانیه وقت داری بغضتو قورت بدی. 1و2و3 1و2و3 تموم شد! غلط اضافی کردی بخوای گریه کنی... همینه که هست! مگه بقیه آدم نیستن ؟ بقیه مشکل ندارن؟ مشکل ندارن؟ خب اصن ندارن که ندارن. ببین چقدر شادن. یاد بگیر!

اصن چه معنی داره تو انقدر فک کنی؟ گور پدر آینده و گذشته و حال (به ترتیب اهمیت!) ! اصن چرا باید مهم باشه ؟ همون گندی که تا الان زدی احتمالا بعدا هم خواهی زد دیگه. مگه این سال ها چجوری گذشته ؟ از الان به بعدم میگذره دیگه چشم رو هم بذاری پات لب گوره!!

واس چی داری مینویسی اصن؟ این زندگی مزخرف واقعیش چی داره که مجازیش داشته باشه؟ 

میشه انقدر از خودم/خودت سوال نپرسم/نپرسی؟ 

تو زندگی شخصیت مشکل داری؟ داری ک داری! میخواستی همون اول راهتو انتخاب کنی. مسخره کردی خودتو انصافا

گوشیتو میخوای خاموش کنی چند روز؟ بازم جهنم! عمرا اگه فک کردی کسی نگرانت میشه ر...

فیس بوکتم بستی بستی! خیالت نباشه

سوالای بالا رو هم انقدر تکرار نکن. احمق! واسشون مهم نیستی/ تو زندگیت همین یه چیز رو بفهم واسه همیشه بسه !!

پ.ن : اینا دیالوگ هاییه که روزا میشنوم زیاد. بالای خط چین رو از بقیه، پایینیا رو از خودم

ببخشید! میدونم به شما چه که من تو روز چی میگم چی میشنوم. ولی نوشتم دیگه، باید مینوشتم!!!

الانم دارم میرم استخر........ بازم به کسی چه....

- خدافظ فعلا

- ....


+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت21:30توسط فنجون | |


اومدم درد دل کنم، دیدم فایده ای نداره!

نه کسی میخونه، نه اگه بخونه دلش میسوزه، نه اگه بسوزه چیزی میگه، نه اگه چیزی بگه به درد من میخوره، نه اگه به درد بخوره من قبول میکنم، نه اگه قبول کنم انجامش میدم، نه اگه انجامش بدم چیزی عوض میشه!!!


+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت23:37توسط فنجون | |


اسفند 90: دل و دماغم به نوشتن نمیرفت. هزاران مشغله و گره و بدبختی با هم خدمتم رسیدند برای عرض احترام! فارغ التحصیلی در گروی 4 واحد مانده! خدمت سربازی که بعد عید مدتش زیاد میشود، ثبت نام کنکور تمام شده و ... که نا گفتنش بهتر است!

اواخر اسفند 90: تا 2 روز مانده به عید که دویدن در ساختمان های دانشگاه را رکورد زدم تا فارغ التحصیل شدم! سربازی هم رفت برای سال 91 خدا به خیر کند! ثبت نام کنکور تمدید شده بود و خدا رو شکر امیدم زیاد شد.

خبر خوش قبل از اواخر اسفند 90: دقیق تر که بگویم تاریخش تقریبا! 21 اسفند 90 بود. آخرین جشنواره فیلم کوتاه سال 90 برگزار شد و فیلم من به عنوان فیلم برتر جشنواره انتخاب شد. ببخشید که دقیق تر توضیح نمیدم :|

29 اسفند 90: با پولی که از جشنواره گرفتم یک سکه تمام بهار خریدم که تا امروز حدود 100 هزار تومن ضرر کردم!!!

فروردین 91: نوروز و همه اونچه که خودتون تو عید تجربه کردید، با کمی تغییر و تخلص! البته + کلاه قرمزی دوست داشتنی و + تبریکات آشنایان و نزدیکان به خاطر جایزه بردن فیلمم و منهای عیدی!!! خدا برکت بده به جیب ها واقعا...

از اواسط عید به این ور! : اردوی نوروزی برای کنکور 91. استارت درس خوندن برای کنکور. فقط 2 ماه وقت دارم برای کنکور بخونم در حالی که قصد دارم سراسری تهران قبول شم، => رتبه زیر 50 میخوام !!! داری اعتماد به نفس رو ؟

اما امروز و این روزها: 10 صبح وارد کتابخونه میشیم، استراحت و ناهار و نماز و ... رو بذاری کنار ، 8 شب میایم بیرون. مث سگ که نه (دور از جون) ، مث مرد ! داریم درس میخونیم. 

نکته مهم امتحانی! : اگه قبول نشم خودکشی میکنم... :|

مشکل بزرگ امروز: توی گوگل که اسم و فامیلی من رو سرچ میکنی، اسم وبلاگم میاد! در حالی که من اینجا هیچ نامی از خودم نذاشتم تا حالا. کسی میدونه چرا؟ :(

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت21:47توسط فنجون | |


خانه سینما که خراب شد،
دلار همچنان قیمتش رو به افزایش است،
سکه بهار آزادی شده یک میلیون تومان،
گلشیفته تنش را به حراج گذاشته در آن سوی آبها،
تحریم ها همچنان ادامه دارد،
بیکاری بیداد میکند،
دانشگاه ها به ....گاه تبدیل شده !
مغزهای ایرانی همچنان یکی پس از دیگری ترور میشوند
دلالان فوتبال مملکت را میگردانند،
تیم المپیک به خاطر بی خردی ها از گردونه حذف میشود
بهترین مربی تاریخ تکواندو کنار گذاشته میشود
جوونای مملکت تمام زندگیشون شده فیس بوک
اینترنت در برخی نقاط کشور سرعتش از دیال آپ هم کمتر شده
استفاده بدون وی پی ان از اینترنت مثل استفاده از دوربین بدون فیلم است !!!
تمام این ها را میبینیم و صدایمان در نمی آید...
این وسط:

یک اصغر فرهادی است که بعد از عمری آبروی ما ایرانی ها را خرید،
یکی گفت چرا با فلانی دست داد!
یکی گفت چرا جایزه گرفت
یکی گفت چرا از فلانی جایزه را گرفت
یکی گفت جایزه سیاسی بوده
یکی فیلم را کوبید، یکی کارگردان را

و این وصف حال ما ایرانی هاست که همه چیز را بیخیال شده ایم و دل خوش را به همه چیز ترجیح میدهیم........

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت0:52توسط فنجون | |


فوتبال ما مربی ای به خودش دید به نام قطبی. ابتدا حرفهای زیبایی زد و همه را با یک قهرمانی خوشحال کرد، اما بعد مدتی دیگر رنگ حنایش از بین رفته بود!
مایلی کهن را بعد از چند مصاحبه افشاگرانه حمایت کردیم، اما حالا هیچکس حرفهایش را حساب هم نمیکند!
اشتباه نکنید! این پست راجع به فوتبال نیست....
اینها دو مثال بود برای افرادی که ابتدا خوب بودند و بعد خودشان را نابود کردند!
من ابتدا نقدهایت را دوست داشتم، معتقد بودم یک منتقد باید نقد کند و اگر نه تعریف و تمجید را که بچه 6 ساله فامیل ما هم بلد است خب!
اما حالا خراب کردی. بعضی وقت ها بد نیست آدم مقداری هم انصاف داشته باشد و حتی یک جا هم بگوید "من اشتباه کردم!"
در آخرین مصاحبه ات خواندم که سعی میکنی فیلم را ببینی نه شخص را، اما به قول خودت این فقط یک شوخی بود!
از روز اول به "جدایی..." گیر دادی چون با شخص کارگردان مشکل داشتی! گفتی میخواست برود، رویش نمیشد! با فیلم رفت...
فکر کردی حرفت bold میشود... اما نشد! چون اصغر فرهادی خیلی صریح گفت که مهاجرت نکرده و نمیکند.
از روز اول هم میشد پیش بینی جوایز بین المللی را برای "جدایی..." داشت. اما بعضی ها مثل تو چشمشان را روی واقعیت بستند! و مثل بچه های کوچک روی حرفشان پافشاری کردند...
حالا جدایی در گلدن گلاب جایزه برد. باز مصاحبه کردی که جوایزشان سیاسی است و همچنان با فیلم مشکل داری!!!
نه! آقای فراستی "این ذهن شما است که سیاسی نگاه میکند!"
مدت مدیدی است که میخواهد سیاست را وارد سینما کند. اما نمیتوانی چون داری به مایلی کهن نزدیک میشوی!!!
گیریم که جایزه امریکایی ها سیاسی است، جوایز سایر نقاط دنیا به کدام سیاست بود؟
راستی حتما جشنواره فجر خودمان هم سیاسی است، نه!؟ وقتی که "جدایی..." همه جوایز را درو کرد و تو داشتی با خودت و فریدون شوخی میکردی! البته فریدون دیگر تو را شناخته و جدیدا بقیه منتقد ها را هم به برنامه اش می آورد...
آری. جدایی همچنان جوایز جهانی را درو میکند. نه، شما راحت باش. به شوخی هایت برس!!!

پ.ن :فراستی همچنان میخواهد بگوید که "جدایی..." فیلم خوبی نیست!
نظر فراستی بعد از کسب جایزه گلدن گلوب توسط "اصغر فرهادی"

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت18:9توسط فنجون | |


ساعت 1:30 بامداد...
تدوین فیلم عزاداری روز عاشورا هم تمام شد. به حیاط امامزاده آمدم... هوا سرد بود و هیچ صدایی نبود. از دور نور ریز شمع هایی که بیرون روشن کرده اند و هنوز میسوزند پیداست.
سرایدار زحمتکش را بیدار کردم. بیچاره گیج خواب بود. به او گفتم که دیگه آخرین شب بود و دهه هم تمام شد انشاالله دیگر مزاحمتان نمیشویم . حال پاسخ گفتن هم نداشت حتی

بیرون آمدم. عجب سکوتی! واقعا تا 2-3 ساعت پیش مردم اینجا بودند؟ بله! این شمع ها نشانه حضور است...

نزدیک شمع ها رفتم. یک شمع خاموش از روی زمین برداشتم، روشن کرده و لب باغچه گذاشتم. این ده روز به جرات سریع ترین روزهای عمرم بود. به راستی که انگار یک روز بود فقط ! نمیدانم چرا...
بعد از اتمام مراسم ظهر عاشورا، کمتر از 10 دقیقه عزاداری را در محیط کوچک اتاق صوت به خودمان اختصاص دادیم. از اشک فراوان زحمتکشان هیئت فهمیدم که این اشک الان نیست، این بغض ده روزه ای است که در گلوی بچه ها مانده بود و منتظر فرصتی بودند برای خالی کردنش...

از امامزاده که خارج شدم دو تا جوون هم سن و سال خودمون سوارم کردند تا سر کوچه همراهیم کردند و... آری این دهه تمام شد. یا حسین، یا ابوالفضل یا علی اصغر، یا قاسم، یا علی اکبر، یا رقیه.... از ما راضی باشید...

سلسله موی دوست ، حلقه دام بلاست                          هرکه در این حلقه نیست، فارق از این ماجراست

التماس دعا

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت15:42توسط فنجون | |


این روزها آبان است. ماهی که دوستش دارم و در این ماه متولد شده ام. خوشحالم از اینکه هر سال آبان پر است از خبرهای خوب... امسال زاینده رود در آبان ماه مجددا زاینده رود شد، در پاییز برف آمد، پسردایی ام ازدواج کرد، پرچم ایران در جهان بالا رفت و رکورد وزنه برداری جهان را یک ایرانی شکست،  و اولین فیلم کوتاه خودم به جشنواره فیلم پروین اعتصامی ارسال شد...

الان که برایتان مینویسم، لحظات مهمی از زندگی را سپری میکنم... ساعاتی حساس از کل زندگی ام... تا 12 ساعت دیگر (تقریبا) یک خبر مهم به گوشم میرسد که میتواند عالی یا بسیار بد باشد.

خدایا، از تو میخواهم آبان ماه و فصل جدید زندگی ام را با یک خبر خوب و نه آن چیزی که مرا تا مرز نابودی پیش میبرد، همراه کنی. 

پ.ن: دوستان وبلاگی عزیزم دعام کنید. کاش میشد بهتون بگم تا بدونید چقدر این موضوع مهمه


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت1:46توسط فنجون | |


دوست عزیزم که رو منبر هی میگی سیدا گوش کنید مادرتون تو کوچه های مدینه...

هیچی فقط خواستم بهت یادآوری کنم که "فاطمه" مادر ما هم هست... فقط همین!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت23:54توسط فنجون | |


میخوام مطلبی رو بهتون بگم که این هفته بدجوری من رو از خودم عصبانی کرد!

هفته گذشته ثبت نام حج و عتبات دانشجویی بود. در دو سال گذشته هر سال با کلی امید ثبت نام کرده بودم و اسمم در نیومده بود و الان هم میدونستم که ترم آخرم و آخرین شانس...

بارها به سایت لبیک رفتم و جز پیامی مبنی بر در دسترس نبودن سایت، چیزی ندیدم! علی رغم اینکه مهلت باقی بود پس از 3-4 روز دیگر به سایت سر نزدم. صبح جمعه به فکرم رسید که از گوگل سرچ کنم و به همین شکل هم تونستم سایت رو باز کنم!

خدای من چی میدیدم!!! مهلت ثبت نام تا آخر پنج شنبه بوده!!!

واقعا اعصابم ریخته بود به هم... بدجوری از دستشون عصبانی بودم.

اما حقیقت چیز دیگری بود و من نمیتونستم خودم رو گول بزنم!

ثبت نام های اینچنینی دست من و شما نیست، دست خودش است.. چرا مهر تایید ما رو نمیزنه ؟

بله! مسلما هر کسی خودش میدونه گیر کارش کجاست. وقتی شروع میکنی به فکر کردن میبینی که اگه خودتم جای خدا بودی خودتو تایید نمیکردی

هر روزی که کارنامتو یه ورق برمیگردونی عقب یه گیر بزرگ تر میبینی... و بدتر از همه اینکه تا پارسال حد اقل اسمت جزو قرعه کشی بوده اما امسال همونم ازت دریغ شده

تمام تلاشم رو کردم. فرداش رفتم دانشگاه و حتی با شخص رئیس صحبت کردم اما هیچ شانسی وجود نداشت. نمیتونستم از خودم بگذرم. انقدر برام ناراحت کنندست که نمیتونم توصیفش کنم اما اینکه میدونم تقصیر خودمه خیلی بدتره. کاش تقصیر دیگران بود...

روزهای عمرمون داره میگذره و جز گناه چیزی برای خودمون جمع آوری نمیکنیم.

"چه باید کرد!؟ راهنماییم کنید. شاید شما یک نشانه باشید تا من راه رو پیدا کنم..."

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت16:56توسط فنجون | |


دیروز: جدایی

امروز: دلتنگی

فردا: خوشبختی او، آرزویم است....

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت10:20توسط فنجون | |